به لباس های کوچولوی رنگارنگ فکر میکردم ، به ادکلن چیکو ، به صندلی بادی ، تخت و کریر و کمد !
به اینکه اگه هیچوقت کسی نباشه که برای لباس های کوچولو بخرم چی ؟ اگه کسی قرار نباشه با پاهای کوچولوش تو خونه م بدوه چی ؟ اگه کسی نباشه که با دستای کوچولوش دستای منو بگیره چی ؟
به خیلی از این دست سوال ها فکر کردم . من بعید میدونم اصلا هیچوقت بچه ای به وجود بیاد که مال من ، که مال ما باشه .
این زندگی شاید به ظاهر خوب باشه ولی این زندگی من نیست ، اینکه روزهام تکراری باشه ، اینکه همیشه توی سایه باشم ، اینکه همیشه اتفاق های غیر منتظره برام بیوفته و بدون برنامه زندگی کنم روش زندگی من نیست . من نمیخوام بمونم ، من میخوام برم ...
برچسب:
نویسنده: نیما مرادیان
تاريخ: جمعه
13 اسفند
1395 ساعت: 22:03